مؤلف مجهول

227

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

حاضر آمد و نماز بامداد به جماعت خود گذارد ، و بعد از نماز مردم شهر را خبر فرستاد « 1 » . مردم جمع آمدند تا آنكه « 2 » گفت به درويشان : اى ياران ! ديگ در ديگدان بگذاريد و آب پر سازيد و آتش بكنيد و جامهء آخرت بدوزيد . درويشان حيران بماندند . يكى از درويشان بر پاى شد و گفت : اى بزرگوار ! حال چيست كه اين همه دغدغه مىكشيد و استعداد مىسازيد ، مگر خبر مرگ يكى از درويشان رسيد ؟ شيخ گفت « 3 » : آرى ! خبر مرگ كمترين درويشان كه تاج الدّين محمد است رسيد « 4 » . اى ياران ! هوش داريد كه امروز روز وعده است كه بايد رفت . درويشان آن كردند كه شيخ فرمود . و شيخ به درويشان اين گفت و به خلوت خود درون رفت . غسلش به جاى آورد و نماز اشراق گذارد ، تا آن زمان مردم جمع آمدند . شيخ پيش مردم بيرون آمد و از مردم شهر بحلى خواست و مردم نيز بحلى خواستند . بعده « 5 » گفت : اى اهل شهر ! چونكه آمديد و قدم شريف آورديد « 6 » زمانى توقف كنيد و نماز جنازهء مرا بگذاريد و در مجلس آخر من درويش حاضر باشيد . آخر خود حاضر آمدنىايد ، دوباره تصديع نكشيد . لا بد شمايان را در نماز فقير بايد بودن « 7 » ، چونكه سالها بهم بوده‌ايم و حقوق در ميانست . مردم چون اين سخن از شيخ شنيدند ، « 8 » با يكديگر گفتند : مگر شيخ ديوانه شده است كه هزيان مىگويد ؟ حضرت شيخ بازگشت ( و ) به خلوت خود درون رفت . و خليفه حسام الدّين از پى شيخ درون رفت . بفور « 9 » بيرون آمد و گفت : اى ياران ! روز روشن به شام تيره مبدل گشت ، و شاه‌باز قدسى به عالم لاهوتى خود پرواز نمود و مرغابيان بىپروبال را در بحر بىپايان حيرت سرگردان بماند . و آفتاب « 10 » جهان‌افروز از سرما بىدولتان ذره‌وار شعاع برداشت ، و چراغ ملك دلها از روشنائى خود بازماند . برخيزيد كه محل نشستن نيست تأخير نبايد كرد . به اين مقدار كلام مردم نفهميدند ، پرسيدند كه اى حسام الدّين ! قصه چيست ؟ آخر تصريح كرد ، آنگاه معلوم كردند كه حضرت بزرگوار رخت از عالم برداشته بوده است . غريو از خلق برآمد و دود از دماغها دميد . خليفه حسام الدّين گفت : اى مسلمانان ! جاى جزع و فزع نيست ، زيراكه دوست به دوست پيوست و از مشقت دنياى دون برست ، و در منزل حقيقى خود نشست و بجان آسود « 11 » . به شوق و خوشحالى « 12 » بايد وداع كرد . چه خوش

--> ( 1 ) - ب : به مردم شهر خبر كرد ( 2 ) - ب ، ت : آن زمان گفت . ( 3 ) - ت : درويشان پرسيد كه شيخ آرى ( 4 ) - الف : - رسيد ( 5 ) - ب : + شيخ ( 6 ) - ب : آمديد و تشريف قدوم ارزانى داشتيد ( 7 ) - ب : بايد بودند ( 8 ) - ب : - از شيخ شنيدند ( 9 ) - ب ، ت : بالفور ( 10 ) - ب : + عالمتاب ( 11 ) - ب : آسوده ( 12 ) - ب : خوشحال